![]() و آن خطاط سه گونه خط نوشتي يكي را خود خواندي و لا غير يكي را هم او خواندي و هم غير يكي را نه او خواندي و نه غير و آن [ خط سوم ] منم ... ! پانيذ هدايتي هستم . 20 ساله . و اين نوشته ها حاصل صد سال تنهايي من است كه هنوز 20 سال آن سپري شده . شعر مي نويسم و گاهي داستان هاي كوتاه . سابق آهنگسازي هم مي كردم و نقاشي و حالا هردو را و حتي تدريس پيانو را هم كنار گذاشته ام و فقط مي نويسم . ادبيات همه چيز من است . ادبيات تنها چيزي ست كه مرا دريافت كرده است .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
باران(مسعود ارشادي فر)
ققنوس ( مهتا بردبار ) عليرضا فيروزي وقتي كه ماه گل مي كند(رضا رضي پور) شب هاي جووني (سعيد) پوستر هاي سينمايي (شادي جون) عكس هاي بزرگداشت سيمين بهبهاني پل ادبيات :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خط سوم
گيس گلابتون مسعود ارشادي فر
شبي كه دلهـــره با عشـق، زير باران بود شبي كه دست دعـا گنــدم ازهـوا مي چيـد ولـي دوشــاخه گل يــخ، ميــان گلدان بود شبي كه قهـــوه برايم، زبـان تلخـي داشت اگــرچـه اســـم تـو در انتهـــاي فنجان بود ستــاره ام كه رصـد شد، قريـن رويت بود غروب خـاطـــرم اما، چه برگــريزان بود تـو بي نظيـــرتـريـن آفتــــاب مــن بــودي وبـرمــــدار تــوگشتــن، چقـــدر آسان بود كسـي ســوار به خـوابت رسيد و ازآن بعد هـواي خـواب وخيـالم، هميشـه طوفان بود نفس نفس، نفس از بـوي دل تهــي مي شــد قـــدم قـــدم، قـــدم عشــق، رو بـه پايان بود گذشت آن همـه احسـاس و خـوب مي دانـــم كه آن هـــراس از اول، هميــن زمستان بود این یکی از قشنگ ترین غزل های مسعود ارشادی فر است |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:36
سايه
از پشت سايه ات بيرون بيا
هجوم بي تابي پشت قدم هاي تو بيداد كرده من خواب ديدم من خواب ديدم كه عروس شدم و لباس سپيدم را كسي در گورستان خاك كرد از پشت سايه ات بيرون بيا پنجره ي خانه ي ما خيابان ندارد
بپرس دقيقه هاي بي تو را چگونه به بلوغ مي رسانم؟ من وصيت نامه ي عشقم از پشت سايه ات نه از پشت قرم هايت بيرون بيا!!!! تو كه خيال رفتن در سر نداشتي......... |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:7
روزهايمان را گم كرده ايم و تقويم امسال شش ماه دومش را در چشم هاي من آبستن است ما هر دو يك راه را مي رفتيم تو آن گوشه ي دنيا و من پشت در خانه ي تو روزهايم را گم كرده ام حالا مي تواني ردپاي تقويم را لاي موهاي سپيد من پيدا كني |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:56
بن بست
بگذار حرف هاي تورا
من بگويم سر تا ته اين بن بست حرف داشتيم و نمي دانستيم در انتهاي اين كوچه ي بلند ديوار ها براي بلعيدن خوشبختي ما ايستاده اند حرف هاي من حرف هاي تو سكوت ديوار ها نه ما به بن بست نرسيديم هنوز راه آسمان باز است |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:53
ساعت
ساعت، هشت و چند دقيقه ي شب قبل است پرده را پايين مي كشيم، و مردم يكي يكي صندلي ها را تا مي كنند. من روي اين زمين تاريك، پشت خودم ايستاده ام و سنگ آخرين گور را مي چسبانم. دست هات را كه شستي شام را، پشت تقويمِ آخرين سال به دنيا آمدنت مي خوريم. و من راه مي افتم، روي دريا پرده مي كشم تا چيزي پشت پرده بماند و كسي نفهمد اولين و آخرين مسافر سطر هاي اين شعر تو بودي تا تو بماني و يكي شبيه خودت يكي نگاه تو كه شيريني و يكي نگاه تو كه تلخ شده ام چشم اين عشق هنوز هم پشت پلك هاي تو مانده و به عقل ناقص اين شعر بيشتر از اين نمي رسد كه بخواهد يكي نگاه تو را و يكي مزه ي آمدنت را بين اين سطر ها تقسيم كند دلشوره ي دريا هم كه مي بيني براي مزه ي خودش است وگرنه، به دريا چه مربوط كه كدام ماهي مي خواهد براي قلاب تو بميرد! عزيزم! يك دقيقه ي ديگر صبر كن پرده، دوباره بالا مي رود و همان مردم دوباره صندلي ها را پايين مي كشند. |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 15:40
پيراهن
ملوديكا !
كودكي ! و حالا تنهاي نتها روبه روي يك پيراهن خالي! دست هات را زير چكه هاي چشم اين تنهايي بگير. اين قطره تنها هم كه باشد دريا مي شود باور كن اين شب ها گاهي سرم را روي سينه ي پيراهنم مي گذارم حرفي بزن به ديوار نه به من به شانه هاي خيس پيراهنم به پلك هاي حجيم شده ي تنهايي ام دوستت ندارمي دعايي چيزي به ديوار نه !
مي ترسم آخر از اين يك تكه پارچه هم بيرون بزنم درست مثل آن جاده بخت برگشته كه آخر مادرم را از آغوش پينه بسته ي پدر بيرون كشيد و من حالا به زلالي تمام اين كينه ها قسم می خورم كه حرف هات دارند چشم هايم را مي زنند
شايد اگر عقربه ها قبول كنند بر عکس بشوند من به وسعت باكره گي مادرم برگردم و به دست هاي سنگين پدر بگويم سرم را از تاريكي آغوش پيراهني كه مال من نبود بيرون بياورد. |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 19:56
سیمین بهبهانی
ذات تو بود و تنهايي، با خويش عشق ورزيدي زيبا شدي، جهاني را ، در خويش جلوه گر ديدي بي انتها فضا بودي، آن مطلق رها بودي هرجاي نا كجا بودي، اما به جا نگنجيدي بن مايه ي جهان بودي ، آن بانگ ناگهان بودي در انفجار دهشتزا، توفيدي و درخشيدي آتش نگاره ها دادي، خورشيد واره ها دادي ماه و ستاره ها دادي، نورو نشاط باريدي ازآتش تو خاك آمد،از سوزت آبِ خاك آمد آن آب و خاك را بخشي، از روح خويش بخشيدي در شور و نور شادي ها، در آن شكوه پر اسرار شيطانت ازكجا آمد، آيا زخود نپرسيدي؟ مي خواستي به طنازي، اعجوبه اي پي بازي ديدي گدازه اي پرسوز، شيطان از او تراشيدي آنان كه نسل شيطانند، در عالمت فراوانند در خلقتي كه ايشانند، آيا چه سود سنجيدي؟ بس عيش را عزا كردند، بس بانگِ ناسزا كردند اما تو هيچ بانگي را، جز بانگ خويش نشنيدي سيمين بهبهاني
|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 19:37
سيندرلا
سلام سیندرلا ریگ های کفشت کجاست ؟! خوب می دانم زخم پاهایت از برهنگی قلبت بوده است و عریانی چشم هایت که در آن شب تلخ می گفت : " دوستت دارم " سیندرلا شمع شده ای پاهایت خواب رفته اند و جاده که خوب می داند تو را به آن چسبانده اند دلم گاهی برایت می سوزد گاهی به اسمت می خندم و به حرف هایت که حتی در شعر هایت گفتنی نیستند گریه می کنم سیندرلا بخواب ! که زیبای خفته بیدار بود و تو نمی دانستی...! |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 17:9
بوسه
به این لکه سیاه خیره شده ام و این بوسه عجیبی که لب هام را چاک داد...! به ساعت فانتزی روی میز که هر عصر پنج شنبه زمان را در آن می پیچانم تا هواپیمایی که میان پاره های سفید آسمان قدم هات را بال می کند چند لحظه دیر تر دست و پایش را جمع کند دارم از خودم نه از پاهایت اصلا از شعر های شیشه ای ات خداحافظی می کنم این ورق ها شبیه منند که هر روز خودم را در پاورقی ات تکرار می کنم من هنوز هم دستبند نقره ای ام را به دستبوس واژه های باکره ات می فرستم و از خط خط شدن این خواب تنها گردی چشم هات را به خاطر می آورم انگشت هات خوف را از زیر ناخن هایم تزریق می کنند من از اندیشه ساده گناه فلسفه مبهم عشق را می سازم و این رویای کشنده معصوم را دوباره مرور می کنم ...! |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 12:16
دوستت دارم
دوستت دارم/
يعني درست نمي دانم کدام بلا /
ابر هاي اقيانوس هاي دور را /
بالاي سر من آورد /
اين خيابان گنگ /
و شايد صندلي روبه رو وقتي مي نشيني /
و با دست هاي کسي از دور /
قطر انگشت هات را اندازه مي کني /
خنده /
يا چيزي گرم تر از يک نگاه /
يعني چند قدم آنطرف تر /
قانون دوم نيوتن /
قدرتمند تر شده /
گاهي چقدر زود آدم احساس مي کند :
"دوستت دارم " |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:36
خاطره هاي نيامده
سلام خاطره های نیامده این داستان که من می گویم چشم هات را روشن تر از همیشه می کند و روز هایی که نیامد را دوباره ورق می زند کسی در این شب ها کابوس هایش را برای مردی که ایستاده خوابیده دیکته می کند و دفتر خاطراتش را آنچنان که دوست می داشت بگذرد دروغ می نویسد به فکر دست هام رسیده ام دست هایی که با اولین تماس تکه تکه شد و قلب نوزادی که با اولین طپش آتش گرفت از خودم بیرون زده ام از چشم هایت من از خودم به دنیا آمدم و از مادرم چند تکه از من بر جای ماند پسری را زاییدم که آفتاب هم ندیدش و این نشانی مال هیچ خانه ای نبود درست مثل پدر که هیچ بچه ای نداشت های خاطره های نیامده صبر کن بنفشی این خیابان از حضور مبهم تو هزار جیغ می کشد و اینجا کسی دارد از رگ هایش مداد رنگی می سازد.
|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:38
یک لیوان آب سرد
دنيا خط قرمز گردي كه به دور تو مي كشم حالا چه فرق مي كند ؟؟! بيايي يا نيايي ، سر اين دايره را قفل كرده ام انگشت هام هر كدام شمعي شده اند كه رو به بالا آتش مي گيرد و شعله هاشان ناخن هاي كشيده ام را قرمز مي كند تو ليوان آب سرد را سر مي كشي و من درچمدان را مي بندم دايره دنيا چمدان من تو... با اين همه قفل هاي بسته ديگر چه انديشه اي باقي مي ماند ؟ چه عشقي؟؟! حالا چه فرق مي كند؟ بيايي يا نيايي من براي بردن گل سرخ بترسم يا نترسم تنها شعر سال هاي پيشم درست از آب در مي آيد : " نطفه هايي كه بسته نشد خوشبخت ترين آدم ها بودند"
|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 15:39
روسری
این روسری تا از خر شیطان پایین بیاید هزار رنگ می شود و من خجالت خودم را گردن کور رنگی چشم های تو می اندازم بوسه ها سردشان شده دهان من از تو آتش می گیرد و تو از این سطر خوشت آمده بود : " نمی دانم شب است یا شبم ؟ " و من از این شب ها چیزی به جز چشم هات دستگیرم نمی شود صدای کل زدن کوچه چند ردپای ساده را به فاجعه تبدیل می کند مرا بدون نقطه رها می کند و تو از سر خط با مداد خیس سیاهی دیکته می شوی.
|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:37
این مربع
اين مربع يك ضلع اضافه آورده است و اين عشق مساحت درست و حسابي اي ندارد سطر هاي اين وسوسه فكرم را از دست هات بيرون مي كشد و موهاي من از پريشاني دنيا هر لحظه دراز تر مي شود تو آن گوشه ی دنيا افتاده اي و از خودت تنها حروف نا معلومت را برايم پست مي كني و آخر هم معلوم نشد خدا از دست چه كسي به آسمان پناه برده بود؟! لب هام دارد آتش مي گيرد كسي از ترس سوختن خودش را در دهانم جاي مي دهد من از ترس آتش خودم را درمعادله اي محاسبه مي كنم . و خدا روي لب هاي كسي موازنه شده است دست از اين چشم ها بكش آهوي عصيانگر دست از اين چشم ها بكش آهوي عصيانگر دانشمند خاك سال هاست كه خودش را دور مي زند پشت تساوي پنجره ها برف با منقل آتش مي رقصد و خدا با شيطان
من وسوسه شده ام لب هات را ببوسم و ضربان فكرم در( گناه شمار) دنيا هر لحظه بالاتر مي رود خدا به فرشته هاش امتحان پس مي دهد و كسي پشت پرده ی وجودم نمايش هم خوابگي خدا و شيطان را بازي مي كتد چشم ها كه هيچ من از عصيان آهو هم دست كشيده ام قطر بهانه بود اين مربع يك ضلع اضافه آورده بود... !
|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:10
|